دوست !
خیلی طول کشید تا به این حرف پدرم برسم که همیشه میگفت : دوست وجود نداره !
دوران نوجوانی و اوج غرور و جو زدگی و احساسی بودن ، میگفتم بابا حتما از رفیقاش ضربه خورده که اینطوری میگه !
تو
این دوران غرور، از دو نفر که از یکی اصلا انتظار نداری ضربه میخوری ،
ضربه ای که بهت میزنن تورو مستقیم میفرسته به سه کنجه دروازه و یه گل خیلی
قشنگ میشه ، شبیه گلی که زیدان به لورکوزن زد !
یکم که میگذره میگی اینا رفیق نبودن ، اصلن از اول هم لیاقت نداشتن باهاشون دوست باشم ، رفیقای خیلی بهتری انتظار آدم رو میکشن .
کم کم دیگه به رفاقت های الکی ایمان میاری ، رفاقت هایی که مقطعی و چند روزه هستن ، دیگه با خودت میگی : اینم مثل اونای دیگه میاد و میره ، به تخمم که آخه ازم ناراحت میشه یا نه !
دیگه العان کاملا به حرف پدر رسیدی ! میبینی چیزی که اون گفته تجربه یک عمرش بوده ! حالا این تجربه توء ، از العان فکر میکنی که چطور این تجربه رو در اختیار بچت بذاری که اون اشتباهاتی که تو کردی رو تکرار نکنه ! اما افسوس که ماها چیزایی که به دست نیاوردیم رو تو نسل های بعدیمون جست و جو میکنیم !
حالا به مرحله ای رسیدم که کسی باهام کاری نداشته باشه کاری به کارش ندارم ، از خیلیا دورم ، جواب اس ام اس نمیدم ، با کسی بیرون نمیرم ... میگن من موزی هستم ، همیشه سیاست پیشه هستم ، مغرور هستم هیچوقت سراغ دوستامو نمیگیرم ، اشکال نداره ، بذار هر فکری که میخان بکنن ، من درسمو پیش اونایی که برام ارزش دارن پس دادم !
راستی اینایی که برات ارزش دارن مثل همونایی هستن که اومدن و رفتن دیگه...آره ؟؟
راستش شاید مثل اونا باشن ، ولی همیشه فکر و ذکرم اینکه مثل اونا نباشن !
خدایا عمری تو به من گفتی و من عمل نکردم ، عمری قول دادم و قولمو شکستم ، فقط ازت یه چیز میخام :
اونایی که دوستشون دارم رو ازم نگیر ، اونایی که میدونی همیشه باهم رو راست بودیم...فقط همین !
راستی سلام...


نظرات
ارسال یک نظر