رفقای خوب
همیشه اصرار دارم که ببینمشون، ساده و بی آلایش ترین دوستی رو تو دوره راهنمایی وقتی تو شاهد بودیم باهاشون داشتم. از نظر درسی تو سطح همدیگه بودیم با این تفاوت که من کله شق و سرکش بودم و اونطور که باید دل به درس نمیدادم ولی اونا بیشتر تابع خانوادشون بودن و راهی رو رفتن که خانوادشون ازشون میخواستن. تنها تفاوت من با اونا همین بوده و هست ولی نمیتونم بگم که آیا همچنان خواهد بود یا نه !
کیانوش و من سال اول راهنمایی باهم مشترکا شاگرد دوم کلاس شدیم و محسن سوم شد، بعد اون بود که دیگه من زیاد تو درس پشتکار نشون ندادم و معمولا معدل اونا از مال من بیشتر میومد و درس ریاضی نقطه تمایز ما بود که باعث میشد از من بهتر باشن چون من از ریاضی نه خوشم میومد نه استعداد خیلی زیادی توش داشتم. احمد یکم فاصله زیادی نسبت به ماها داشت اما همیشه جزو بهترینای کلاس بود. سه سال رویایی با هم دیگه تو دوران راهنمایی داشتیم.
وقت ورود به دبیرستان بود و جدا شدن راه هامون. کیانوش به واسطه داشتن سهمیه شاهد رفت نمونه دولتی، محسن و من رفتیم مدرسه غیرانتفاعی و احمد هم رفت دبیرستان همون مدرسه راهنمایی خودمون. کم و بیش از حال همدیگه با خبر بودیم ولی زمانی رسید که دیگه حتی همدیگه رو فراموش کردیم. احمد و کیانوش وارد رشته تجربی شدن و من و محسن هم وارد ریاضی شدیم. دبیرستان مصادف شد به زمانی که من دیگه علاقه ای به درس خوندن نشون ندادم و وقتمو به بازیگوشی و حاشیه بازی گذروندم، اما خبر موفقیت های سه تا دوست دیگم به گوشم میرسید.
وقت رفتن به دانشگاه رسید، کیانوش به خاطر همون سهمیه ای که داشت رفت دندان پزشکی تو دانشگاه تهران، محسن وارد رشته معماری سراسری شد، احمد بعد یک سال پشت کنکوری وارد رشته مهندسی نفت علوم تحقیقات شد و من هم با سرافکندگی تمام وارد دانشگاه آزاد شهر خودم و مهندسی صنایع شدم. وقتی وارد دانشگاه شدم احمد باهام تماس گرفت و رتبه و رشته قبولیم رو پرسید، وقتی جریان رو فهمید بهم گفت با خودت چیکار کردی پسر! تو کجا و دانشگاه آزاد کجا ! اما من از کل چیزهای خوب به همین چیزی که کمترین بود خودمو قانع کرده بودم و احساس میکردم که تو بهترین و ایده آل ترین شرایط ممکن هستم !
گاهی وقتا دنیا خیلی میخاد بهترین چیزهارو به ما بده اما این ما هستیم که یه لگد در کونشون میزنیم و میگیم نه من چیزهای تخمی تر از اینارو میخام ! این جمله دقیقا رو من صدق میکنم، بهترین توانایی ها و بهترین شرایط و بهترین محیط و بهترین دوستان رو برای رسیدن به هرچیزی که میخواستم داشتم اما با بد سلیقگی به همشون پشت کردم. زمانی که متوجه این کارم شدم که دیدم دوستام دارن از بهترین امکانات و شرایطشون برام حرف میزنن. اون موقع خودمو دور افرادی دیدم که از فرصتاشون به بهترین نحو استفاده کرده بودن و این من بودم که فرد متضرر بودم.
با اینکه بودن باهاشون برام لذت بخشه و خاطرات دوران کودکی برامون زنده میشه و کلی باهم میگیم و میخندیم اما بعدش برام خیلی تلخه، همیشه عذاب آوره، همیشه خورد کننده هست، همیشه تحقیر کننده هست، چون از کسایی خودمو عقب میبینم که زمانی کنار هم بودیم و از هیچ نظر هم نسبت به هم برتر نبودیم، البته این من بودم که نسبت به تلاش و پشتکار ازشون عقب بودم و دارم چوبشو تو 22سالگیم میخورم.
اما من آدمی هستم که از عقده ها و کمبود هام برای خودم کوهی از انگیزه درست میکنم و شروع میکنم به حمله کردن به هر چیزی که باعث سرافکندگیم شده. به همین خاطر اصرار دارم که هر موقع تو شهر خودمون هستیم همدیگه رو ببینیم چون وقتی باهاشون میشم و حرفاشونو میشنوم انگیزم بیشتر میشه و هار تر از گذشته میشم برای رسیدن به موفقیت.
همیشه اشتباه تا یه اندازه ای خوبه از اون اندازه به بعد دیگه اشتباه نیست، تبدیل میشه به حماقت. من حماقت نکردم اما اشتباه زیاد کردم، به همین خاطر نمیخام تبدیل بشم به یه آدم احمق، پس تمام این اشتباهات رو میریزم روی هم و روشون بنزینی از جنس انگیزه میپاشم و با کبریت موفقیت همشونو آتیش میزنم...


منم همینطور بودم محسن راهنمایی تو مدرسه نمونه دولتی قبول شدم و سه سالش رو هم ممتاز شدم و تو المپیاد علوم تو شهر تهران اول شدم تو استان سوم شدم بعدش کم کم مشکلات خانوادگی و اینا بدجور به گام داد طوری که الان دارم تو سما درس میخونم دو ترم هم مشروط شدم از 4 ترم
پاسخ دادنحذفمتاسفانه خیلیا هستن که گریبان گیر حواشی میشن و نمیتونن از استعدادهای خودشون به خوبی استفاده کنن...
حذفاما به نظرم هر موقع بشه از نو تلاش کرد و به سمت موفقیت رفت دیر نیست و ارزشش رو داره...