کودکی

یادمه وقتی بچه بودم از خواهرم پرسیدم، آدم از چه چیزی خلق شده؟ و خواهرم گفت از جسم !!
یک روز که با دوستام حرف میزدیم و حرف از خلقت انسان بود من گفتم آدم از جسم خلق شده و دوستام به من خندیدن و گفتن انسان از خاک آفریده شده !
همون سوال رو دوباره از خواهرم پرسیدم و گفتم انسان از چی خلق شده؟ و اون گفت از خاک !!
اینکه خواهرم درست متوجه سوال من نشده بود و یا اینکه در اون زمان اطلاعات کاملی نداشت مهم نیست، مهم اینکه هنوز هم وقتی میخوام از خلقت انسان بگم و به این نکته اشاره کنم که انسان از خاک آفریده شده، تو مغزم با شک و تردید به این نکته اشاره میکنم !
روحیه کودک جوریکه اگه اولین بذر رو تو ذهنش بکاری اون بذر بزرگ میشه و رشد میکنه و تبدیل به یه درخت میشه. حالا مهم نیست که این بذر خوبه یا بده، سودمنده یا مضر، درسته یا غلط، ذهن نوپای کودک این بذر رو تا آخر عمر تو ذهنش نگه میداره، حتی اگه بعدا به بدی و مضری و غلط بودنش پی ببره !
یه دوستی دارم که دوران کودکیمون تا اوایل نوجوانی با هم رقم خورده. علاقه زیادی به دوران کودکیش داره و هر موقع فرصتی باشه یا بخواد مثالی بزنه اولین چیزی که به ذهنش میاد دوران کودکی هست و بهم میگه فلان موقع یادته فلان کارو میکیردیم؟
این دوست امشب داشت بهم می گفت دوران کودکی یه چیز دیگه بود، العان مشکلاتم زودتر از خودم بزرگ میشن !
من دوران کودکی بدی نداشتم اما دوست ندارم دوران کودکیم رو به یاد بیارم یا با دوستان دوران کودکیم مواجه بشم. دلیلش اینکه احساس میکنم در اون زمان میتونستم دوستان بهتری داشته باشم یا اوقات بهتری داشته باشم. این هم یکی از خواص انسان بودنه که هر چقدر پیشرفت میکنه بیشتر از اون چیزی که قبلن بوده فرار میکنه !
ایکاش انسان موجود تکاملی نبود و همیشه در یک سطح بود ! اون موقع میشد همیشه تو یه موقعیت بود و به بهتر بودن سایر موقعیت ها پی نبرد یا اصلن به کسایی که موقعیت بهتری از ما دارن حسودیمون نمیشد !
به نظرم کسانی بیشتر از دوران کودکی خودشون حرف میزنند که بهترین دوران زندگیشون اون مواقع بوده. منظورم اینکه هر چقدر که بزرگتر میشن احساس میکنند که نمیتونند اون شرایط ایده آل و اون خوشی هایی که قدیم داشتن رو برای خودشون بسازند، به همین خاطر همیشه دوران کودکیشون یادشون میاد و با حسرت عجیبی از اون موقع یاد میکنند.
منکه دوست دارم عکسای دوران بچگیم رو ببینم و تفاوت خودم رو با العانم مشخص کنم. مثل اون دو تا تصاویر معروف که تو مجلات چاپ میشه و میگه که اختلاف این دو عکس رو پیدا کنید. بعد بشینم اختلاف ها رو پیدا کنم و دورشون خط بکشم، بعد با خودم این سوالو مطرح کنم که بچگیم بهتر بود یا العان ؟ بعد دوباره مجموعه جواب هایی رو که مغزم بهم میده رو آنالیز میکردم و براشون دنبال جواب بودم.
راستش از نظر تفکراتی هیچ حسادتی به دوران کودکیم نمیکنم، اصلن دلم برای تفکرات اون موقع هم تنگ نمیشه. اما شاید خاطرات یکم فرق داشته باشه، تو دوران کودکی کسایی بودن که دیگه العان نیستند، جمع هایی بودن که العان دیگه نیستند، بازی هایی بودند که العان نیستند. شاید تنها چیزی که باعث بشه به دوران کودکی حسادت کنم همین مورد باشه، که اونم گذر زمان باعث میشه خیلی کم یاد آدم بیاد.

من چیزی رو تو کودکیم جا نذاشتم که برگردم و پیداش کنم، همه چیزایی که لازم بود رو با خودم به زمان حالم آوردم، شاید تنها یه چیزی رو با خودم نیاوردم و اون هم "احساسم به دوران کودکیم" هست.


نظرات

پست‌های پرطرفدار