ناخودآگاه و مسعود شصت چی
مدتی بود تو این فکر بودم که اخلاق و
اعتقاداتم رو بازبینی کنم و ببینم تا چه حد میتونم انعطاف پذیر باشم.
بلاخره بحث هایی که با دوست صمیمی پسر
داییم حامد و اتفاق اخیری که تو یک رابطه جدید برام افتاد، باعث شد تا حد زیادی
بتونم خودمو امتحان کنم. اما العانی که دارم به بحث جدیمون با حامد در مورد شاهین
نجفی فکر میکنم و از باخت جالب بایرن مونیخ به دورتموند به این صورت (از دست دادن
4تا پنالتی) خوشحال هستم دارم به این موضوع اشاره میکنم و در موردش مینویسم. به
احتمال زیاد نوشته های دیگه ای هم در این مورد خواهم داشت، ولی خوب این برای
ابتدای این داستانه...
چند ماه پیش تو اینستاگرام دختری منو فالو
کرد که بر حسب کنجکاوی درخواستشو قبول کردم.
همیشه جدی ترین اتفاقات زندگی انسان
از لا به لای اتفاقات به وجود میاد و بالطبع آدم یا از اون اتفاقا شاد میشه و
مسرور و از عوامل ماوراء الطبیعه تشکر میکنه که همچین رویدادی رو براش به وجود
آوردن، و یا تا ما تحتش از اتفاقات میسوزه و افسرده میشه و به عوامل به وجود
آوردندش لعنت میفرسته ! مهم نیست به اتفاقات به دید خوب و بد نگاه می کنید، در هر
صورت همیشه باید منتظر اتفاقات باشید و براش طوری برنامه ریزی کنید که اون اتفاقات
بهتون شوک وارد نکنه.
همین کنجکاوی کوچیک باعث شد که همین سه
چهار روز پیش من رابطه رو با این دختر قوی تر کنم. بعد از غیبت چند ماهه این دختر
از اینستاگرام همین چند روز پیش با یه حساب جدید درخواست فالو داد و قبول کردم و
از این اتفاق دوباره، بسی خوشحال شدم. سریع ازش خواستم یکی از حساب های شبکه های
اجتماعیش رو بده تا پیوند رو باهاش محکم کنم و راه رو برای آشنایی های بیشتر باز
کنم. دختر هم برخلاف عرف واقع تو شهر من از موضوع استقبال کرد و همین وا دادن (به
قول خودمون و عامیانه) باعث شد احساس بهتری بهم دست بده !
تا اینجای کار احساس خوبی داشتم و لذت
میبردم که میتونم یک تجربه جدید کسب کنم اما غافل از این بودم که مسعود شصت چی
درونم دوباره از خواب بیدار شده. به این دلیل از مثال مسعود شصت چی استفاده کردم
که، شخصیت مسعود تو سریال مرد هزار چهره طوری بود که خواسته یا ناخواسته (عمدتا
خواسته) وارد جوی میشد که اونو بیشتر از قبل گرفتار میکرد. تو دومین روزی که با
این دختر حرف زدم تازه متوجه شدم که اون احساساتی که ازشون متنفر بودم و در غیاب
یک شریک خفته بودند تازه کم کم دارن بیدار میشن.
همیشه به خودم تذکر میدم که باید به
ناخودآگاه ذهنت بیشتر از عقلت اعتماد کنی و همیشه تابع دستوراتش باشی ! اما
نمیدونم چرا خیلی وقتا این تذکر یادم میره ! ناخودآگاه مغز انسان بی نظیره.
اتفاقات ریز و درشتی که برای شما می افته همیشه وارد اون قسمت از مغز شما میشه،
ممکنه اون خاطره و اتفاق تو ذهن شما واضح نباشه و به خوبی یادتون نیاد، اما تاثیری
که تو ناخودآگاهتون گذاشته بدون شک بی نظیره و ردخور نداره ! به همین خاطره که
شاید بیشتر عادات ما بدون اینکه بفهمیم از ناخودآگاه ما سرچشمه میگیره (نمیدونم
این ادعام چقدر علمیه) اما باید بگم که تجربه های ما به صورت فشرده وارد ناخودآگاه
میشن و تبدیل به احساس میشن و احساساتی که در مورد اون اتفاقات به دست آوردیم باعث
میشه به صورت اتوماتیک از بعضی چیزها بدمون بیاد و از بعضی چیزها خوشمون بیاد.
این مطلب رو به این خاطر عنوان کردم که بگم
به مدت خیلی زیادی از جنس مخالف به عنوان یک شریک فراری بودم. اصلن دوست نداشتم و
(ندارم) که در حال حاضر آزادیم رو با کسی قسمت کنم، اما نمیدونستم دلیل این احساسم
چیه. دلیلش واضحه ! تجربیاتی که به دست آوردم باعث شدن اون احساسات در ناخودآگاهم
به وجود بیان و با اینکه اکثر خاطراتم به دلیل گذر زمان به یادم نمیومد احساس
میکردم دچار آشفتگی احساسی شدم، اما غافل از اینکه نمیدونستم اگه یه رابطه جدیدی
رو آغاز کنم بازم اون احاساست به سراغم میان و بهم میگن که تو از این چیزا خوشت
نمیاد !!
حالا که اون احساسات بد با شروع یک رابطه
نه چندان جدی دوباره به وجود آمده، به همراهش مسعود شصت چی درونم هم از خواب بیدار
شده و یک تنه میگه که منم جزئی از وجود تو هستم.
به
عنوان یک انسان مجرد، وقتی تو زندگیتون یک هدفی دارید نباید دور و ور حاشیه
بپلکین، به عبارتی هر عاملی که باعث میشه از هدفتون دور بشید رو باید از خودتون
دور کنید. این عامل میتونه هر چیزی باشه، از رابطه با جنس مخالف تا رفیق بازی یا
هر چیز دیگه ای که جزو نقاط ضعف شخصیت شماست. به این دلیل میگم نقاط ضعف شخصیت،
چون هر انسانی درون خودش یک افق رویدادی داره که باعث میشه اونو به درون سیاهچاله
بی خیالی بکشه ! اگه اون افق رویداد درونتون رو پیدا کردین و تونستین به سمتش نرین
هیچوقت وارد اون سیاهچاله بیخالی نمیشین و تو راه مستقیمتون به سوی هدفتون قدم ور
میدارین.
من
هم در حال حاضر کسی هستم که هدف دارم و از ابتدای سال و حتی شاید زودتر دارم برای
رسیدن به هدفم برنامه ریزی میکنم، اما متاسفانه در این شرایط حساس نتونستم به طرف
افق رویدادم نرم و فعلن درگیرش هستم. افق رویداد من رابطه با جنس مخالفه. چون باعث
میشه تمرکزم از دست بره.
در
صورت ورود به این سیاهچاله زمان و مکان دیگه برام معنی پیدا نمیکنه. از اونجایی هم
که در صورت ورود به سیاهچاله جسم فشرده میشه و زمان و مکان بی معنی میشه، کاملن
قابل پیش بینی هست که اگه وارد این سیاهچاله بشم گذر زمان برام ملموس نمیشه و مهم
نیست بعد فیزیکی من کجا بشه و از اونجایی که هیچ جسمی نمیتونه از سیاهچاله خارج
بشه، زمان هم از دستم میره.
در
حال حاضر، العان که هنوز به طور کامل نزدیک افق رویداد نشدم، میتونم با یک شتاب G از افق رویداد فاصله بگیرم و دیگه هم طرفش برنگردم، اما متاسفانه
خلبان سفینه من مسعود شصت چی هست !! این همه اصرار برای ماجراجویی مشخص نیست، به
طور کلی علاقه ای هم به ورود به همچین رابطه ای ندارم، و بدتر از همه این رابطه
پایان خوبی هم نداره اما مسعود شصت چی درونم از خواب بیدار شده و میخاد ماجرا جویی
جدیدی بکنه !
فعلن
باید صبر کنم ببینم میتونم خلبان بهتری برای سفینم پیدا کنم یا نه...


نظرات
ارسال یک نظر